جوان

خرید بک لینک
روز پی کسب و شب از بهر عشق چشم بدی تا که نبیند تو را خلق بخفتند ولی عاشقان جمله شب قصه کنان با خدا گفت به داوود خدای کریم هر کی کند دعوی سودای ما چون همه شب خفت بود آن دروغ خواب کجا آید مر عشق را زان که بود عاشق خلوت طلب تا غم دل گوید با دلربا تشنه نخسپید مگر اندکی تشنه کجا خواب گران از کجا چونک بخسپید به خواب آب دید یا لب جو یا که سبو یا سقا جمله شب می رسد از حق خطاب خیز غنیمت شمر ای بی نوا ور نه پس مرگ تو حسرت خوری چونک شود جان تو از تن جدا جفت ببردند و زمین ماند خام هیچ ندارد جز خار و گیا من شدم از دست تو باقی بخوان مست شدم سر نشناسم ز پا شمس حق مفخر تبریزیان بستم لب را تو بیا برگشا 259 پیش کش آن شاه شکرخانه را آن گهر روشن دردانه را آن شه فرخ رخ بی مثل را آن مه دریادل جانانه را روح دهد مرده پوسیده را مهر دهد سینه بیگانه را دامن هر خار پر از گل کند عقل دهد کله دیوانه را در خرد طفل دوروزه نهد آنچ نباشد دل فرزانه را طفل کی باشد تو مگر منکری عربده استن حنانه را مست شوی و شه مستان شوی چونک بگرداند پیمانه را بیخودم و مست و پراکنده مغز ور نه نکو گویم افسانه را با همه بشنو که بباید شنود قصه شیرین غریبانه را بشکند آن روی دل ماه را بشکند آن زلف دو صد شانه را قصه آن چشم کی یارد گزارد ساحر ساحرکش فتانه را بیند چشمش که چه خواهد شدن تا ابد او بیند پیشانه را راز مگو رو عجمی ساز خویش یاد کن آن خواجه علیانه را 260 چرخ فلک با همه کار و کیا گرد خدا گردد چون آسیا گرد چنین کعبه کن ای جان طواف گرد چنین مایده گرد ای گدا بر مثل گوی به میدانش گرد چونک شدی سرخوش بی دست و پا اسب و رخت راست بر این شه طواف گر چه بر این نطع روی جا به جا خاتم شاهیت در انگشت کرد تا که شوی حاکم و فرمانروا هر که به گرد دل آرد طواف جان جهانی شود و دلربا همره پروانه شود دلشده گردد بر گرد سر شمع ها زانک تنش خاکی و دل آتشی ست میل سوی جنس بود جنس را گرد فلک گردد هر اختری زانک بود جنس صفا با صفا گرد فنا گردد جان فقیر بر مثل آهن و آهن ربا زانک وجودست فنا پیش او شسته نظر از حول و از خطا مست همی کرد وضو از کمیز کز حدثم بازرهان ربنا گفت نخستین تو حدث را بدان کژمژ و مقلوب نباید دعا
جوان...

ما را در سایت جوان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: atabak بازدید: 99 تاريخ: پنجشنبه 2 خرداد 1392 ساعت: 11:52

صفحه بندی